تبليغاتX
دو کمه حرف حساب

دو کمه حرف حساب

از ديروز بياموز. براي امروز زندگي کن و اميد به فردا داشته باش . آلبرت انيشتن

در خود نگاه ميكنم كه ببينم خطا كجاست ، بعد از كمي تامل و قدري سكوت پي ميبرم آنجا كه خالي از "خداست"خطاست

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 9:51 توسط hosein|

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


به بند دلت میاویز
رخت خاطره ام را
گرد باد های فراموشی حرمت نمی شناسند..

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


دلم غرق تماشا بود، رفتی
میان اشک و آه و دود رفتی
کنار حسرتی دیرینه ماندم
بهار من، گل من، زود رفتی

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

دلم باغی پر از ریحان و گل بود
به روی رود عشقت مثل پل بود
نگاهم کردی و ویران شد این دل
مگر چشم تو از قوم مغول بود؟

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

دلتنگی عین یه مار اومده رو قلبم نشسته

هر چند لحظه ...

یا چند ساعت گاهی هم چند روز یک بار میآد نیششو فرو میکنه تو قلبم ...

گُر میگیرم ..

بعد آرووم میشم ..

دوباره....................


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


آموخته ام
که بدون عشق می توان ایثار کرد

اما...

بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید.

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
سخت ترين دوراهـي:
دو راهي بين فراموش كردن و انتظار است.
گاهي كامل فراموش ميكني
و بعد ميبيني كه بايد منتظر مي ماندي.
و گاهي آنقدر منتظر مي ماني كه
ميفهمي زودتر از اينها بايد فراموش مي كردي.....!

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

انگار که شاهرگ احساسم را زده باشی …
بند نمی اید..
دوست داشتنت .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


آنقدر در تاریکی چشمان بسته ام مهمان شدی،
که دیده ام تمامی گریه های عالم را آبستن است...

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


دلت را خانه‌ی دریا نکردی
نگاهی بر من شیدا نکردی
درون چشم تو گم بودم، افسوسگذشت عمر و مرا پیدا نکردی

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

تکلیفم روشن شد
خاموش میشوم
شیرینم ....
فرهاد وار اینبار باید به جای کوه
دل بکنم!

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

اینجا زمین است ، زمین گرد است !
تویی که مرا دور زدی ..... فردا به خودم خواهی رسید !!!!
حال و روزت دیدنیست....

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

رسم دنیا فراموشی است، اما تو فراموش نکن کسی در لابلای گذر زمان به یاد توست.

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *



ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 9:45 توسط hosein|

روز پدر رو به باباي خوب دست و دلبازم تبريک ميگم (هم اکنون نيازمند ياري سبز شما مي باشيم(

 

*****************************

 

اگه يه مرد تو اين دوره زمونه باشه اونم تويي

 

روز مرد مبارک

 

****************************

حيف

حيف

حيف که خيلي نامردي.

.

.

.

وگرنه روز مردو بهت تبريک ميگفتم


***********************

روز مرد رو به مرد راستيني که مقام زيباي مردانگي رو درک کرده تبريک ميگم

 

پدرم روزت مبارک


 ********************************

 

علي پا به اين دنيا گذاشت و قلب عاشقان را محسور کرد. و همگان را با انساني آشنا کرد که پدر تمامي آفريدگان پروردگارش لقب گرفت  روز پدر مبارک


********************************

ولادت مولي الموحدين اميرالمومنين حيدر کرار شير خدا مولود کعبه وفرا رسيدن روز پدر را خدمت شما دوستان تبريک و تهنيت عرض ميکنم

****



  برچسب ها: اس ام اس, نابترین اس ام اس های, همه جور اس ام اس  وبلاگ اس ام اس, وبلاگ مسیج, وبلاگ پیامک, پیام کوتاه جدید؛پیام کوتاه عاشقانه؛پیام کوتاه خنده دار
نوشته شده در شنبه پنجم تیر 1389ساعت 14:10 توسط hosein

الهی ادرکنا پاساً ترمی بنمرة دهی و گاهاً دوازدهی،28.gif

حفظاً من مشروطی و فلجاً استادی و لغواً امتحاناتی!28.gif

 الهی کوراً مراقبانی .

الهی آمین!28.gif 28.gif 11.gif


أللهم أهدا كل شوت و مشنگ لايعلم من دروسها بقدر بز أخفش. ألذي لايعلم و

لايستطيع أن يقراء في ليلة واحدة كل هذه الكتب المخوفة القطورة و الجزوات

الزيراكسية. والذي لا ينفع في الدنيا و الاخرة و في الموضوعات العملگية

تغني محل أشتغالنا. أللهم أنجنا من البليات الذي ينزل علينا ببركة الأساتيد

و الأمتحاناتهم الذي يتنزل المعدل تحت خطوط المشروطية. أللهم نسئلكة اللغو كل

الأمتحان و الكوئيز في كل تروم. و لاتكلنا الي أنفسنا و نمراتنا

و محفوظاتنا الذي يجذبتا الي.

نوشته شده در شنبه پانزدهم خرداد 1389ساعت 20:26 توسط hosein

شهادت حضرت فاطمه زهرا (س) برعموم محبان درگاهش تسلیت باد.

ای مضمون آب وآینه ،

ای نجابت سبز،

ای رایحه صبح ،

خورشید رو به تو نماز می گذارد

ومهتاب بر بوریای ساده تو به تمنا می نشیند.

ای بلندای قامت سپیده !

ای مفهوم سبز ولایت !

ای زهره !

ای زهرا!

ای صداقت محمد

ای زبان علی

ای اسطوره مهر

سلام بر صورت نیلی

سلام بر پهلوی شکسته

وسلام بر خسوف غمگینانه تو !

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اردیبهشت 1389ساعت 22:33 توسط hosein

روزي سوار يك تاكسي شدم، راننده داشت در خط عبوري صحيح رانندگي مي‌كرد كه ناگهان يك ماشين در جلوي ما از جاي پارك بيرون پريد. راننده تاكسي محكم ترمز گرفت. ماشين سُر خورد و دقيقا به فاصله چند سانتيمتر از آن ماشين متوقف شد! راننده ماشين سرش را ناگهان برگرداند و شروع كرد به فرياد زدن. راننده تاكسي فقط لبخند زد. او واقعا دوستانه برخورد كرد. پرسيدم: "چرا شما آن رفتار را كرديد؟ آن شخص نزديك بود ماشين‌تان را از بين ببرد و ما را به بيمارستان بفرستد!" در آن هنگام بود كه راننده تاكسي درسي به من داد كه اينك به آن مي‌گويم: "قانون كاميون حمل زباله."
بسياري از افراد مانند كاميون‌هاي حمل زباله هستند. آن‌ها سرشار از ناكامي، خشم و نااميدي در اطراف مي‌گردند. وقتي اينها در اعماق وجودشان تلنبار مي‌شود، به جايي احتياج دارند تا آن را تخليه كنند و گاهي اوقات روي شما خالي مي‌كنند. به خودتان نگيريد. فقط لبخند بزنيد، دست تكان بدهيد، برايشان آرزوي خير بكنيد و برويد. افراد موفق اجازه نمي‌دهند كه كاميون‌هاي زباله روزشان را خراب كنند. زندگي كوتاهتر از آن است كه صبح‌ها با تأسف از خواب برخيزيد. از اين رو افرادي را كه با شما خوب رفتار مي‌كنند را دوست داشته باشيد و براي آن ‌هايي كه رفتارمناسبي ندارند دعا كنيد.
نوشته شده در شنبه یازدهم اردیبهشت 1389ساعت 20:59 توسط hosein

مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود.کشاورز گفت برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می‌کنم اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد.
مرد قبول کرد. در طویله اولی که بزرگترین بود باز شد . باور کردنی نبود بزرگترین و خشمگین ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود. گاو با سم به زمین می‌کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید تا گاو از مرتع گذشت. دومین در طویله که کوچکتر بود باز شد. گاوی کوچکتر از قبلی که با سرعت حرکت کرد .جوان پیش خودش گفت : منطق می‌گوید این را ولش کنم چون گاو بعدی کوچکتر است و این ارزش جنگیدن ندارد.
سومین در طویله هم باز شد و همانطور که فکر میکرد ضعیفترین و کوچکترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود.

پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد...

اما.........گاو دم نداشت!!!!

زندگی پر از ارزشهای دست یافتنی است اما اگر به آنها اجازه رد شدن بدهیم ممکن است که دیگر هیچ وقت نصیبمان نشود. برای همین سعی کن که همیشه اولین شانس را دریابی.
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم فروردین 1389ساعت 18:5 توسط hosein

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389ساعت 22:10 توسط hosein

دو دوست از بياباني عبور مي کردند. درنقطه اي از راه بينشان مشاجره اي در گرفت .

     و يکي از آن دو به صورت ديگري سيلي زد.دوستي که سيلي خورده بود آزرده شد

     و بدون آن که چيزي بگويد روي شن ها نوشت:

    "  امروز بهترين دوست من به صورتم سيلي زد.  "

    دو دوست به راه خود ادامه دادند و به مردابي رسيدند تصميم گرفتند  آب تني کنند.

    دوستي که سيلي خورده بود کنار مرداب در گل و لاي فرو رفت و درحال فرو رفتن بود

    که دوست ديگر او را نجات داد. بعد از آن دوست نجات يافته روي سنگ نوشت:

    '' امروز بهترين دوست من زندگي مرا نجات داد. ''

    دوستي که سيلي زده و سپس جان دوستش را نجات داده بود از او  پرسيد:

    « وقتي من تو را آزردم تو آن را روي شن نوشتي و حالا روي سنگ

    مي نويسي چرا؟ »

    دوست ديگر گفت: «وقتي کسي ما را مي آزارد بايد روي شن بنويسيم  جايي که باد

    فراموشي بتواند آن را پاک کند. اما وقتي کسي به ما  خوبي کرد بايد آن را روي سنگ

    حک کنيم تا هرگز هيچ بادي نتواند آن را  پاک کند. »

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389ساعت 22:8 توسط hosein

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389ساعت 19:58 توسط hosein

اولين جلسه ي کلاس بود، استاد اسامي بچه ها را يکي يکي مي خواند،

 

رسيد به اسم « بارانه ». شخص مورد نظر را که پيدا کرد پرسيد: واسه چي بارانه؟

 

دختر جواب داد: واسه اينکه روز تولدم بارون ميومده !

 

پسر اهل دلي از ته کلاس گفت: خوبه حالا اون روز آفتاب نبوده!!!

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389ساعت 12:49 توسط hosein

يک روز کارمند پستي که به نامه‌هايي که آدرس نامعلوم دارند رسيدگي مي‌کرد
متوجه نامه اي شد که روي پاکت آن با خطي لرزان نوشته شده بود نامه‌اي به خدا  !

با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه اين طور
نوشته شده بود:
خداي عزيزم بيوه زني هشتادوسه ساله هستم که زندگي ام با حقوق نا
چيز باز نشستگي مي‌گذرد. ديروز يک نفر کيف مرا که صد دلار در آن بود دزديد.

اين تمام پولي بود که تا پايان ماه بايد خرج مي‌کردم. يکشنبه هفته ديگر
عيد است و من دو نفر از دوستانم را براي شام دعوت کرده‌ام، اما بدون آن پول چيزي
نمي‌توانم بخرم. هيچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگيرم . تو اي خداي مهربان
تنها اميد من هستي به من کمک کن ...
کارمند اداره پست خيلي تحت تاثير قرار گرفت و نامه را به ساير همکارانش نشان
داد. نتيجه اين شد که همه آنها جيب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاري روي ميز
گذاشتند. در پايان نودوشش دلار جمع شد و براي پيرزن فرستادند ...

همه کارمندان اداره پست از اينکه توانسته بودند کار خوبي انجام دهند
خوشحال بودند. عيد به پايان رسيد و چند روزي از اين ماجرا گذشت، تا اين که نامه
ديگري از آن پيرزن به اداره پست رسيد که روي آن نوشته شده بود: نامه‌اي به خدا
!

همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنين
بود :
خداي عزيزم، چگونه مي‌توانم از کاري که برايم انجام دادي تشکر کنم. با لطف
تو توانستم شامي ‌عالي براي دوستانم مهيا کرده و روز خوبي را با هم بگذرانيم. من به
آنها گفتم که چه هديه خوبي برايم فرستادي ... البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم
کارمندان اداره پست آن را برداشته‌اند!!...

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم فروردین 1389ساعت 20:10 توسط hosein

زنی مشغول درست کردن تخم مرغ برای صبحانه بود. ناگهان شوهرش سراسیمه وارد آشپزخانه شد و داد زد:


مواظب باش، مواظب باش، یه کم بیشتر کره توش بریز...

وای خدای من، خیلی درست کردی.. حالا برش گردون.. زود باش.

باید بیشتر کره بریزی.... وای خدای من از کجا باید کره بیشتر بیاریم؟؟ دارن می‌سوزن.

مواظب باش. گفتم مواظب باش!

هیچ وقت موقع غذا پختن به حرفهای من گوش نمی‌کنی.. هیچ وقت!!

برشون گردون! زود باش! دیوونه شدی؟؟؟؟ عقل تو از دست دادی؟؟؟

یادت رفته بهشون نمک بزنی. نمک بزن... نمک......

زن به او زل زده و ناگهان گفت: خدای بزرگ چه اتفاقی برات افتاده؟! فکر می‌کنی من بلد نیستم یه تخم مرغ ساده درست کنم؟

شوهر به آرامی گفت: فقط می‌خواستم بدونی وقتی دارم رانندگی می‌کنم، چه احساسی دارم.

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم فروردین 1389ساعت 18:12 توسط hosein

دوشنبه اول مهر:امروز روز اولی است که من دانشجو شده ام. شماره ی کلاس را از روی برد پیدا کردم. توی کلاس هیچ کس نبود، فقط یک پسر نشسته بود. وقتی پرسیدم «کلاس ادبیات اینجاست؟» خندید و گفت:بله، اما تشکیل نمی شه(!)و دوباره در مقابل تعجبم گفت که یکی دو هفته ی اول که کلاس ها تشکیل نمی شود و خندید.


با اینکه از خندیدنش لجم گرفت، اما فکر کنم او از من خوشش آمده باشد؛ چون پرسید که ترم یکی هستید یا نه. گمانم می خواست سر صحبت را باز کند و بیاید خواستگاری؛ اما شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم زیاد نخندد!

***

دو هفته بعد، سه شنبه:امروز دوباره به دانشگاه رفتم. همان پسر را دیدم از دور به من سلام کرد، من هم جوابش را ندادم. شاید دوباره می خواست از من خواستگاری کند. وارد کلاس که شدم استاد گفت:"دو هفته از کلاس ها گذشته، شما تا حالا کجا بودید؟" یکی از پسرهای کلاس گفت:«لابد ایشان خواب بودن.» من هم اخم کردم. اگر از من خواستگاری کند، هیچ وقت جوابش را نمی دهم چون شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم زیاد طعنه نزند!

***

چهارشنبه:امروز صبح قبل از اینکه به دانشگاه بروم از اصغر آقا بقال سر کوچه کیک و ساندیس گرفتم او هم از من پرسید که دانشگاه چه طور است؟ اما من زیاد جوابش را ندادم. به نظرم می خواست از من خواستگاری کند، اما رویش نشد. اگر چه خواستگاری هم می کرد، من قبول نمی کردم؛ آخر شرط اول من برای ازدواج این است که تحصیلات شوهرم اندازه ی خودم باشد!

***

جمعه:امروز من خانه تنها بودم. تلفن چند بار زنگ زد. گوشی را که برداشتم، پسری گفت: خانم میشه مزاحمتون بشم؟ من هم که فهمیدم منظورش چیست اول از سن و درس و کارش پرسیدم و بعد گفتم که قصد ازدواج دارم، اما نمی دانم چی شد یخ کرد و گفت نه و تلفن را قطع کرد. گمانم باورش نمی شد که قصد ازدواج داشته باشم. شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم خجالتی نباشد!

***

سه هفته بعد شنبه:امروز سرم درد می کرد دانشگاه نرفتم. اصغر آقا بقال هم تمام مدت جلوی مغازه اش نشسته بود، گمانم منتظر من بود. از پنجره دیدمش. این دفعه که به مغازه اش بروم می گویم که قصد ازدواج ندارم تا جوان بیچاره از بلاتکلیفی دربیاید، چون شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم گیر نباشد!

***

سه شنبه:امروز دوباره همان پسره زنگ زد؛ گفت که حالا نباید به فکر ازدواج باشم. گفت که می خواهد با من دوست شود. من هم گفتم تا وقتی که او نخواهد ازدواج کند دیگر جواب تلفنش را نمی دهم، بعد هم گوشی را گذاشتم. فکر کنم داشت امتحانم می‌کرد، ولی شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم به من اعتماد داشته باشد!

***

چهارشنبه:امروز یکی از پسرهای سال بالایی که دیرش شده بود به من تنه زد؛ بعد هم عذرخواهی کرد، من هم بخشیدمش. به نظرم می‌خواست از من خواستگاری کند، چون فهمید من چه همسر مهربان و با گذشتی برایش می‌شوم؛ اما من قبول نمی‌کنم. شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم حواسش جمع باشد و به کسی تنه نزند!

***

جمعه: امروز تمام مدت خوابیده بودم؛ حتی به تلفن هم جواب ندادم، آخر باید سرحرفم بایستم. گفته بودم که تا قصد ازدواج نداشته باشد جوای تلفنش را نمی دهم. شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم مسئولیت پذیر باشد!

***

دوشنبه:امروز از اصغرآقا بقال 2 تا کیک و ساندیس گرفتم. وقتی گفتم دو تا، بلند پرسید چند تا؟ من هم گفتم دو تا. اخم هایش که تو هم رفت فهمید که غیرتی است. حالا مطمئنم که او نمی تواند شوهر من باشد. چون شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم غیرتی نباشد، چون این کارها قدیمی شده!

***

پنچ شنبه: امروز دوباره همان پسره تلفن زد و گفت قصد ازدواج ندارد، من هم تلفن را قطع کردم. با او هم ازدواج نمی کنم؛ چون شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم هی مرا امتحان نکند!

***

دوشنبه: امروز روز بدی بود. همان پسر سال بالایی شیرینی ازدواجش را پخش کرد. خیلی ناراحت شدم گریه هم کردم ولی حتی اگر به پایم هم بیفتد دیگر با او ازدواج نمی کنم. شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم وفادار باشد!

***

شنبه: امروز یک پسر بچه توی مغازه ی اصغرآقا بقال بود. اول خیال کردم خواهرزاده اش است، اما بچه هه هی بابا بابا می گفت. دوزاریم افتاد که اصغرآقا زن و بچه دارد. خوب شد با او ازدواج نکردم. آخر شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم زن دیگری نداشته باشد!

***

یکشنبه: امروز همان پسری که روز اول دیدمش اومد طرفم. می دانستم که دیر یا زود از من خواستگاری می کند. کمی که من و من کرد، خواست که از طرف او از دوستم "ساناز" خواستگاری کنم و اجازه بگیرم که کمی با او حرف بزند. من هم قبول نکردم. شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم چشم پاک باشد!

***

ترم آخر : امروز هیچ کس از من خواستگاری نکرد. من می دانم می ترشم و آخر سر هم مجبور می شم زن اکبرآقا مکانیک بشوم...

نوشته شده در شنبه چهاردهم فروردین 1389ساعت 17:10 توسط hosein

يك سلام بهاري به همه ي دوستای عزیزم ؛

سال نو مبارك . . .

امیدوارم لحظه لحظه ي سال جدید براتون پر از شادی و نشاط ، توأم با موفّقیت و سربلندی

باشد.

.

نوشته شده در یکشنبه یکم فروردین 1389ساعت 17:30 توسط hosein

سلام دوستان ؛ سال نو همگی پیشاپیش مبارک...

با ارزوی 12 ماه شادی 52 هفته خنده 365 روز سلامتی 8760ساعت عشق 525600دقیقه برکت 315300ثانیه دوستی سال نو  مبارک

باز باران با ترانه می خورد بر بام خانه آمد آن روز بارانی گفت كه آمد روز عید گفت هر لحظه تنها مانده در این شب رویایی گفت كه شاید دل عید شده اسیر باز بهار آمد در این خانه ی تنهای ما همه گفتیم عید آمد بوی بهار آمد(ببخشید كه كمی گیج شدیم منظور همان عید شما مبارك است)


آسمان را می خواهم برای عبور ، جاده باریکست .....
.
.
.
ماه را می خواهم برای نور ، راه تاریکست ......
.
.
.
تورو می خواهم برای نظافت ، عید نزدیکست .....


خواستم برات سبزه عید بفرستم...
گفتم شاید طاقت نیاری و تا عید بخوریش...


این بار می خواهم هفت سین عید را با یاد تو بچینم
سبزه را با یاد روی سبزه ات
سمنو به یاد شیرینی لبخندت
سایه دانه به رنگ چشم هایت
سرکه با یاد ترشی مهربانیت
سیب با یاد تردیه گونه هایت
سکه با یاد درخشش قلبت
سیر با یاد تندی کلامت
با همه خوبی ها و بدی هایت ... دوستت دارم

salamat
saadat
siadat
soror
sarvari
sabzi va
saezendegi
haft sine zendegiat bad
omidvaram sale khobi dashte bashid
NOROZ MOBARAK

بهار بهترین بهانه برای اغاز واغاز بهترین بهانه برای زیستن
آغاز بهار بر شما مبارک

بهار میاد همه چی رو تازه میکنه.سال،ماه،روزها رو،هوا و طبیعت ولی فقط یه چیزو کهنه میکنه که به همه ی تازگی می ارزه  اونم دوستی من وتوست---سال نو مبارک

می‌دونم اگه بگم سال نو مبارک حالت از شنیدن این جمله کلیشه ای بهم می خوره. پس سال نو مبارک!

مروز دو نفر از من آدرس و شماره تورو از من میخاستن منم بهشون دادم یکیشون خوشبختی و اون یکی سعادت
سال 89 میان سراغت

مثل ماهی زنده مثل سبزه زیبا مثل سمنو شیرین مثل سمبل خوشبو مثل سیب خوشرنگ و مثل سکه با ارزش باشید سال نو مبارک

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1388ساعت 16:50 توسط hosein

نوشته شده در جمعه بیست و یکم اسفند 1388ساعت 14:16 توسط hosein

نوشته شده در جمعه بیست و یکم اسفند 1388ساعت 14:13 توسط hosein

اینم آخر عاقبت آموزش عملی ، کی گفته آموزش تئوری بده...

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388ساعت 12:50 توسط hosein


مشروطی: مردی که موش شد

کلاس های ساعت 2-12 : خواب و بیدار

به دنبال سرویس : دونده

آشپز های سلف سرویس: هفت سامورایی

بوفه دانشگاه : غارتگران

دانشجویی که تغییر رشته داده: بازنده

پاس کردن یک درس: یک بار برای همیشه

التماس برای نمره: اشک تمساح

امور دانشجویان : سایه شوگان

سوار شدن به اتوبوس : یورش

ترم آخر : بوی خوش زندگی

پایان نامه : زندگی دیگر هیچ

سال های پیش از دانشگاه: آن روز های خوش

دانشجویان ساکن خوابگاه : جنگجویان کوهستان

خوابگاه شهرک: اینجا آخر دنیاست

دانشجوی ادبیات : نان و شعر

دانشجوی فوق لیسانس : قهرمان قهرمانان

انتخاب درس افتاده : زخم کهنه

شب امتحان : امشب اشکی میریزم

مراقبین امتحان : سایه عقاب

شاگرد اول کلاس : مردی که زیاد می دانست

تقلب : عملیات سری

تدریس در دانشگاه : تجارت

روز دریافت کارنامه : روز واقعه

تعطیلات بین دو ترم : روز های خوب زندگی

دانشجوی فارغ التحصیل : دیوانه از قفس پرید

مسئول خوابگاه : کاراگاه گجت

انصراف دادن : فرار به سوی خوشبختی

تسویه حساب : خط پایان

شیرینی گرفتن از فارغ التحصیل : ضربه آخر

و...


نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388ساعت 11:16 توسط hosein


آخرين مطالب
» ...
» اس ام اس جدید عاشقانه
» روز پدر مبارک باد ...
» دعای پاس کردن ترم
» یا فاطمه الزهرا (س)
» قانون كاميون حمل زباله
» داستان آموزنده دم گاو !!
» التماس دانشجویان در برگه ی امتحانی
» شن یا سنگ
» امان از دست دانشجوهای ایرانی


Design By : Pichak